داستان عاشقانه باز هم تو را می خواهم



روزی پسری خوش‌چهره در حال چت کردن با یک دختر بود. پس از گذشت دو ماه، پسر علاقه بسیاری نسبت به او پیدا کرد. اما دختر به او گفت: «می‌خواهم رازی را به تو بگویم.»پسر گفت: «گوش می‌کنم.»دختر گفت: «پیتر من می‌خواستم همان اول این مساله را با تو در میان بگذارم اما نمی‌دانم چرا همان اول نگفتم، راستش را بخواهی من از همان کودکی فلج بودم و هیچوقت آنطور که باید خوش قیافه نبودم. بابت این دو ماه واقعاً از تو عذر می‌خواهم.»پیتر گفت: «مشکلی نیست.»دختر پرسید: ...
لطفا به ادامه مطلب مراجعه نمایید


دو همدم داستان عاشقانه منبع

مشخصات

تبلیغات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

اجناس فوق العاده هواسازان فروشگاه ایمیل و درگاه ایمیل بیداری اندیشه to day زیگ زیگ Cruz9zdj Diary 3mu5ic نیوز روز